|
|
|||||
|
|||||
|
سیامک
نوشته شده توسط بهار در جمعه 29 شهریور1387 ساعت | لینک ثابت |
ای دل رنجدیده من،ای دل که عمری است در جستجوی عدل حقیقی هستی،دست از کینه توزی بدار و با رنج جانکاه خود بساز،تو نیز ای تقوا،پس از مرگ من بر بالای گورم بیا و بر مزارم اشکی چند بیفشان
نوشته شده توسط بهار
نوشته شده توسط بهار در شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت | لینک ثابت |
گفتم به گل زرد چرا رنگ مني نوشته شده توسط بهار
نوشته شده توسط بهار در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 ساعت | لینک ثابت |
کاریکلماتور کلاغ ها جهان را سیاه نمی بینند دیگران را با خودشان بسنج آیا قول داده ایم فکرمان به ما بیاید؟ آب گل آلود پر از ماهی های گل آلود است ابر ها تمام خویش را می گریند آیا میدانی اشک برکه از کجا آب می خورد؟ در هر برگ نگاه شاخه ای موج می زند سکوت دره از خشکی رود نشات می گیرد زمان در ساعتم غلت می خورد آدم های یک دنده سرعتشان کم است دو رو بودن سکه ها را خیلی ها نمی دانند در زمستان قحطی سایه است بعضی ها بین سکوت هایشان حرف می زنند دهان باز کتاب سرم را بلعید بر بال پروانه ها رد پای فرشته هاست نوشته شده توسط سیامک
نوشته شده توسط بهار در سه شنبه 27 فروردین1387 ساعت | لینک ثابت |
من خدا را شاکرم من خدا را شاکرم از اینکه می توانم راه بروم انسانهایی وجود دارند که هرگز نتوانسته اند اولین گام را بردارند من خدا را شاکرم که می توانم زیبایی های اطرافم را ببینم انسانهایی وجود دارند که همیشه دنیا برایشان تاریک است
من خدا را شاکرم که می توانم به نوای دل انگیز موسیقی گوش دهم انسانهایی هستند که تمام زندگیشان در سکوت می گذرد من خدا را شاکرم که قلبی رئوف دارم انسانهایی هستند که بخاطر قلب همچون سنگشان توانایی متاثر شدن ندارند من خدا را شاکرم که می توانم آذادانه حرکت کنم و عقاید و باور هایم را بیان کنم انسانهایی هستند که همواره با ترس زندگی می کنند من خدا را شاکرم که می توانم کار کنم انسانهایی هستند که حتی برای اساسی ترین احتیاجات خود به دیگران وابسته هستند من خدا را شاکرم از اینکه می توانم صبح ها از خواب بیدار شوم و در هوای تازه نفسی عمیق بکشم انسانهایی هستند که هرگز این حالت برایشان میسر نیست و من خدا را شاکرم که ..........
نوشته شده توسط سیامک
نوشته شده توسط بهار در دوشنبه 26 فروردین1387 ساعت | لینک ثابت |
: کجا بودی وقتی برات شکستم/یخ زده بود شاخه ی گل تو دستم/ کجا بودی وقتی غریبی و درد/داشت منه تنها رو دیوونه میکرد کجا بودی وقتی که از پنجره/میپرسیدم این چندمین عابره/ کجا بودی وقتی تو رو می خواستم/ که دستات آروم بشینه تو دستم/ کجا بودی وقتی که گریه کردم/ازتو به آسمون گلایه کردم/ کجا بودی وقتی کنار عکسات/شبا نشستم به هوای چشمات/ کجا بودی تو لحظه ی نیازم/وقتی میخواستم دنیامو بسازم/ کجا بودی ببینی من میسوزم/عین چشات سیاهه رنگ روزم کجا بودی تشنه ی چشمات بودم/نبودی من عاشق دنیات بودم/ کجا بودی وقتی دیوونت بودم/ وقتی که بیقرار شونت بودم// کجا بودی وقتی چشام به در بود/ترانه هام شکایت سفر بود/ نبودی پیش منه بی ستاره/ ترک میخورد دلم با یک اشاره/ کجا بودی وقتی که می نوشتم/ترانه هام همه ماله فرشتم/ کجا بودی وقتی که پر پر شدم/سوختم و از غمت خاکستر شدم/ کجا بودی ببینی فصل بهار/ همه میگفتن تو گذاشتیم کنار/ سرزنشای مردم رو شنیدم/هر چی که باورت نمی شه دیدم/ کنایه هاشونو به جون خریدم/ نبود ستاره م شبا گریه چیدم/ کجا بودی وقتی بهم خندیدن/رد شدن و همدیگه رو بوسیدن/ می خندیدن اما تنم می لرزید / کجا بودی وقتی چشام میترسید کجا بودی ببینی خستگیمو/آب شدن شمعای زندگیمو/ همه سراغ تو رو می گرفتن/زیر لبی یه چیزایی میگفتن/ کجا بودی وقتی سحر نداشتم/سیاهی بود از تو خبر نداشتم/ کجا بودی وقتی که اشکام میریخت/خون جای گریه از توی چشمام می ریخت/ کجا بودی وقتی باید میموندی/غصه مو از لحن صدام می خوندی/ کجا بودی نگام به در سفید شد/هر کی به جز من از تو نا امید شد/ کجا بودی وقتی دعای داغم/میزد به سقف کوچیک اتاقم/ کجا بودی وقتی صدات میکردم/ به آسمون رسید صدای دردم/ کجا بودی من از خودم گذشتم/ هر جا بگی رو دنبال تو گشتم کجا بودی ببینی آبروم مرد/اما به خاطر چشات قسم خورد/ خنده واسه همیشه از لبام رفت/رسیدن از مرمر رویاهام رفت/ کوچه ی انتظار رسید به بن بست/دلم میگفت اون سر وعدهاش هست/ کجا بودی که از نفس افتادم/ روزی یه بار زنده شدم جون دادم/ وقتی که این بازیا رو می کردی/ من میدونستم داری بر میگردی/ پاهای خسته تو بذار رو چشمام/ بگو که دیگه نمی ذاری تنهام/ بگو هنوز دوستم داری با منی/بگو محاله قلبمو بشکنی/ کجا بودی ببینی بی ستارم/ببینی جز تو کسی رو ندارم/ غم نبودنت مثل آتیشه/تو این دو خط ترانه جا نمیشه. نوشته شده توسط بهار
نوشته شده توسط بهار در جمعه 16 فروردین1387 ساعت | لینک ثابت |
دوستان، شرحِ پريشانی من گوش کنيد داستان غمِ پنهانيِ من گوش کنيد قصهي بي سر و ساماني من گوش کنید گفت و گويِ من و حيراني من گوش کنيد شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا کي سوختم، سوختم اين راز نهفتن تا کی؟ روزگاري من و دل ساکن کويي بوديم ساکن کويِ بتِ عربدهجويي بوديم عقل و دين باخته، ديوانهي رويي بوديم بستهي سلسلهي سلسلهمويي بوديم کس در آن سلسله غير از من و دل بندنبود يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود نرگس غمزهزنش اين همه بيمار نداشت سنبل پُرشِکنش هيچ گرفتار نداشت اين همه مشتری و گرمي بازار نداشت يوسفي بود ولی هيچ خريدار نداشت اول آن کس که خريدار شدش من بودم باعث گرمي بازار شدش من بودم عشقِ من شد سبب خوبي و رعناييِ او داد رسواييِ من شهرت زيباييِ او بس که دادم همه جا شرح دلاراييِ او شهر پر گشت ز غوغاي تماشاييِ او اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کي سرِ برگِ منِ بي سر و سامان دارد؟ چاره اين است و ندارم بِه از اين رأيِ دگر که دهم جاي دگر دل به دلارایِ دگر چشم خود فرش کنم زير کف پايِ دگر بر کف پاي دگر بوسه زنم جايِ دگر بعد از اين رأی من اين است وهمين خواهدبود من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود پيش او يار نو و يار کهن هر دو يکي است حرمت مدعي و حرمت من، هردویکي است قولِ زاغ وغزل مرغ چمن هر دو يکي است نغمهي بلبل وغوغايِ زغن هردو يکي است اين ندانسته که قدرِ همه يکسان نبود زاغ را مرتبهي مرغ خوش الحان نبود چون چنين است، پيِ کار دگر باشم بِه چند روزي پیِ دلدار دگر باشم بِه عندليب گلِ رخسار دگر باشم بِه مرغ خوش نغمهي گلزار دگر باشم بِه نو گُلي کو که شوم بلبل دستانسازش سازم از تازه جوانان چمن ممتازش آن که بر جانم از او دم به دم آزاري هست ميتوان يافت که بر دل زِ منش باري هست از من و بندگيِ من اگرش عاري هست بفروشد که به هر گوشه خريداري هست به وفاداري من نيست در اين شهر کسي بندهاي همچو مرا هست خريدار بسي
نوشته شده توسط سیامک
نوشته شده توسط بهار در یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت | لینک ثابت |
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج دور در زمستانی غبار آلود و دور تا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروزها دیروزها دیدگانم همچو دالان های تار گونه هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد ودرد خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقان نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یک سو می روند پرده های تیره دنیای من چشم های ناشناسی می خزند روی کاغذها و دفترهای من در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من با یاد من بیگانه ای در بر آیینه می ماند به جای تار مویی نقش دستی شانه ای
نوشته شده توسط بهار
نوشته شده توسط بهار در جمعه 24 اسفند1386 ساعت | لینک ثابت |
آن زمان كه ديگر نمي توان ازسياهي ها سپيدي ساخت آن هنگام كه جغد پير ترانه هاي خاكستري بر ديوار اتاقم چنبر مي زند زماني كه درد خيمه مي بندد بر چهارچوب مغزم لحظه اي كه هر ثانيه همانند پتك مي كوبد بر افكارم من در مي يابم مرگ را خود كشي را خودكشي ديوانگي نيست خودكشي حقارت نيست خودكشي حماقت نيست
زماني كه مغزم پيش مي رود به هر نا كجا آباد ! وقتي كه غده بد خيم زندگي ريشه كرده است بر روحم زماني كه براي واژه خوشبختي معنايي نمي يابم لحظه اي كه چشمانم به هر سمتي مي رود واژه مصيبت را بر ديواره ها مي خواند من در مي يابم مرگ را خود كشي را خودكشي ضعف نيست خودكشي درماندگي نيست خودكشي جهالت نيست شعار ندهيد كه زندگي زيباست عشق و اميد وآرزو را غرولند نكنيد در مي يابيد مرگ را خودكشي يعني شهامت خودكشي يعني جسارت خودكشي يعني رهايي خودكشي ... آه ... خودكشي نوشته شده توسط بهار
نوشته شده توسط بهار در دوشنبه 19 آذر1386 ساعت | لینک ثابت |
گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟ گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد. گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی. گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟ گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم. گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ... گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
خدايا به خاطر همه عناياتی که به من داری ازت ممنونم. تو تمام لحظه های نيازم فقط خواستمت. ولي تو منو واسه هميشه ميخوای . توی اين لحظه های ترديد و تنهايی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسيدن عطا کن. به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ايام باشم ... کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوی دركشان گامها بردارم. نوشته شده توسط بهار
نوشته شده توسط بهار در سه شنبه 6 آذر1386 ساعت | لینک ثابت |
|
درباره وبلاگ
![]() فهرست اصلی
نویسندگان
پیوندها
ترفندهای یاهو
عشق من الهه بزرگترین بانک نرم افزاری ایران موزیک های جدید فقط در اینجا رویای آرزو مرگ بر اسرائیل... بوی نرگس آمدی و مرا جانی دوباره بخشیدی شب تیره پسر جهنمی بهترین فرشته ی خدا yama طناژه پسران چت... صحبت شب مرد تنها shabe tire عشق ... کد آهنگ برای وبلاگ قالب ساز مسافر زمان خنده بازار... قالب های رایگان و زیبا learn &laugh رامسر gole*baba::> inam webloge khahar kocholoye man داداش نصير چشماي خيس من(امير مسعود عزيز) :: قالب وبلاگ بلگفا :: امکانات
|
||||
|
کلیه ی حقوق
این وبلاگ توسط |
|||||
<